اول اردیبهشت ماه جلالی!!!!

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟     هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

  یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس     به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس          موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

  که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

  در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید         پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید       کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید

  تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم     شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم          نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد    وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد   لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

     آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس  تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس  ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

« نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

  که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود    بیت معمور ادب طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود   سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند    طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند   وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

  داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

/ 1 نظر / 7 بازدید