سپیده دمان

سپیده دمان



بس داغ مانده بر دل، چون لاله یادگاری    

ما را نه شوق گلگشت، نه میل مرغزاری

یارب تبرکه داده است، بر دست این لئیمان  

صـد نخـل و سـرو آزاد، افتاده هـر کناری

شمشیر زنگی مست، دیـدی چه کرد آخر     

بـا بـرگ نازک گـل ، با  سینه ی  قناری

مغز جوان و ضحاک،ای وای کاوه ای کو؟  

کـز مـارهـا بـر آرد، با قهـر خـود دمـاری

خون سیاووشان را، آسان به خاک ریزند    

افراسیاب و پیران، رستم کجاست، باری؟

از دور دست آید، بر گوش شیهه ی رخش     

پـا در رکاب آریـد،  گـُردان بـه استواری

شب رفتنی است،تا صبح چیزدگرنمانده است 

سـر می زند ز البرز، خورشید پایداری

تـا خانـه پاک گـردد، از لـوث بد سگالان     

با یک  صدا بخوانیم،   شعر امید واری

در قـحـط سال لبخند، ای گل تبسمی کــن  

تـا دل قــرار گـیرد،  در فـصل بیقراری



 بهار 1389 م. ط.


/ 3 نظر / 15 بازدید
دوستدار

شعر زیبا

كيومرث

شعر زيبائی است ٫ سرخوش و سبزباشی