آب زندگی

هوای منزل یار آب زندگانی ماست ××××× صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

امان از جدایی !!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳  

    امان از جدایی

چه مصیبت بار است

چه هراس انگیز است

       فاجعه

         فاجعه  !!!!

همرهان فاجعه را در یابید

.......

هر دو از یک خاکیم

هر دو از یک شهریم

هر دو از یک کوچه...

فارسی می دانیم

فارسی می خوانیم

فارسی می گوییم

نه مرا می فهمد.....

نه ورا می فهمم..!!!!!

      ترجمانی باید........وای

ترجمانی باید.

 ..............

چه اسف بار و عبث کار و

چه کندن جانــی است

درد بی درمانی است

..............

وای ما.

هم نفسان  فاجعه.را در یابید!!!!!

                                             از  مصطفی طباطبایی فر


 
خانۀ ویران!
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  

سروده ای از مجدالدین میرفخرایی( گلچین گیلانی)1351 - 1288

"منشا الهام این شعر یکی از خانه های ویران شده در جنگ جهانی دوم است "

 

  از خانۀ تار و نیمه ویران

 آواز جگرخراش برخاست

 رفتم به درون آن شتابان 

فریاد زدم: « کسی در اینجاست؟»   

 

دادم به زمین و آسمان گوش...

 ایوان و اتاق و پله و بام

 خاموش، چو گورِ تیره، خاموش 

آرام، چو چشمِ مرده آرام 

 

از پنجره دیدم آسمان را

 پوشیده زابر پاره پاره

 همراه یکی دو تا ستاره 

مه می شد ناپدید و پیدا 

 

رومیزی، فرش، پاره پاره 

آجر، گچ، گِل، به هر کناره 

چون بومِ سیاهِ چشم بسته 

ساعت با شیشۀ شکسته 

 

این دست بریده روی دیوار

 می زد پیوسته زنگِ هستی

 وقت کر، با دراز دستی

 لالش کرد و فکندش از کار 

 

بالش ها زیر پایۀ تخت

 رخساره سیاه کرده از دود

 این مردۀ مومیاییِ سخت

 نام دیرینه اش دُشک بود 

 

رفتم، بشتاب، روی ایوان

 فریاد زدم دوباره: « این کیست؟ »

 یک میز، سه صندلی، سه فنجان

 اینجا، یک خانواده می زیست 

 

یک گربه سیاه و ترس انگیز

 لاغر، نازک، چو چوب کبریت 

دُم چون نخ، گرد پایۀ میز

 با پنجه و روی و موی عفریت 

 

چشمش: دو ستاره در بُن چاه

 پایش: موهایِ ایستاده 

گویی، می گفت، در دلش: « آه! 

بیگانه! ... کجاست خانواده؟ » 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 


 
سپیده دمان
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢  

سپیده دمان



بس داغ مانده بر دل، چون لاله یادگاری    

ما را نه شوق گلگشت، نه میل مرغزاری

یارب تبرکه داده است، بر دست این لئیمان  

صـد نخـل و سـرو آزاد، افتاده هـر کناری

شمشیر زنگی مست، دیـدی چه کرد آخر     

بـا بـرگ نازک گـل ، با  سینه ی  قناری

مغز جوان و ضحاک،ای وای کاوه ای کو؟  

کـز مـارهـا بـر آرد، با قهـر خـود دمـاری

خون سیاووشان را، آسان به خاک ریزند    

افراسیاب و پیران، رستم کجاست، باری؟

از دور دست آید، بر گوش شیهه ی رخش     

پـا در رکاب آریـد،  گـُردان بـه استواری

شب رفتنی است،تا صبح چیزدگرنمانده است 

سـر می زند ز البرز، خورشید پایداری

تـا خانـه پاک گـردد، از لـوث بد سگالان     

با یک  صدا بخوانیم،   شعر امید واری

در قـحـط سال لبخند، ای گل تبسمی کــن  

تـا دل قــرار گـیرد،  در فـصل بیقراری



 بهار 1389 م. ط.



 
فـردا !!!!!
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠  

 

سلام

برگ سبز امروز سروده ای از سرکار خانم سیمین بهبهبانی شاعره ی نام آور معاصراست که در سال 1386 سروده شده است

فـــــــــردا

فــردا هـمیشه‌ می‌تـازد

 

 یک‌ روز پیش‌تـر از مـن‌؛

من‌ می‌دوم‌ به‌ دنبالش‌،

 

او می‌کند حَــذ َر از من‌.

فردا چه‌ گونه‌ معنایی‌ست‌؟

 

تا می‌رسم‌ به‌ او، رفته‌ ست‌ :

یعنی‌ شده‌ ست‌ پس‌ فــردا

 

پنهان‌ و بــی‌خـبــر از مـــن‌!

دیــروز را و فــردا را

 

امــروزْ حدِّ فاصل‌ نیست‌

یعنی‌ که‌ حال‌ می‌گیرد

 

این‌ حالِ دربه‌در از مـن

ابری‌ که‌ زهر می‌بارد

 

در خــاطــرم‌ گـُــذر دارد :

آرام‌ و خواب‌ می‌دُزدد

 

هر شام‌ و هر سحر از من‌.

دل‌ شور می‌زند دایم‌ :

 

آیــنده‌، چــون‌ هـیـولایی‌،

تصویر چنگ‌ و دندانش‌

 

خون‌ می‌کـُند جگر از من‌.

آفاق‌ شرق‌ ویران‌ شد 

 

کــو چاره‌ تا به‌ کار آرم‌؟

دیوانه‌ شد، گریزان‌ شد

 

این‌ عقل‌ چاره‌گر از من!

این‌ نخـلِ خشکِ خواری‌ زاد

 

فــوّاره‌ی‌ طــلایی‌ نیست‌؛

مشرق‌ زمین‌ چه‌ می‌خواهد

 

جز این‌ دو چشمِ تر از من‌؟

فردا، هر آن‌ چه‌ بادا باد!

 

تا کِـی‌ بــرآورم‌ فــریاد؟

عُــمــری‌ پــدر در آورده‌

 

فـــردای‌ بی‌پدر از مــن‌!

باشد، و لیک‌، بی‌ تردید،

 

فردا که‌ بَردَمَد خورشید،

در کـار چــاره‌ خـواهی‌ دید

 

هنگامه‌ یی‌ دگـر از مـن‌

سنگی‌ ز دل‌ تـوانــم‌ ساخت‌؛

 

خواهم‌ به‌ پای‌ او انداخت‌

فـردا دگر نـخــواهـــــد تاخت

 

یک‌ گـام‌ پیش تــر از مـن‌

شاد و پیروز باشید

 


 
اول اردیبهشت ماه جلالی!!!!
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱  

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟     هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

  یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس     به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس          موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

  که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

  در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید         پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید       کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید

  تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم     شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم          نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

   همه دانند که در صحبت گل خاری هست »

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد    وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد   لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

     آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس  تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس  ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

« نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

  که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود    بیت معمور ادب طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود   سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند    طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند   وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

  داستانی است که بر هر سر بازاری هست »